انـدکی ایـن مثنـــوی تاخــیر شد
مهلتی بایست تا خون شیر شد

چند وقتی بود که دیگه نمیشد نوشت. یعنی شاید وقتش نشده بود که دوباره بنویسم. شاید یه مدتی، باید اینجا سوت و کور میشد. صاحب اصلی این وبلاگ، اون قدر به من لطف داشت که حتی از من گله هم نکرد. اما میدونم که از این که نمینوشتم ناراحت بود. اونم میدونست که تنهایی نمیشه. به همین خاطر، از این به بعد خودشم همینجا مطلب مینویسه.
عزیزم،
هیچ وقت از با تو بودن سیر نمیشم. ممنونم که همیشه پیشم هستی و هیچ وقت نذاشتی که طعم بی تو بودن رو بچشم. میخوام از ته دلم بهت بگم: دوست دارم.
خدایا،
ازت به خاطر همه چیز ممنون هستم. به خاطر بزرگترین و زلالترین کهکشان محبت که به من هدیه دادی، ازت ممنونم. خدایا کاری کن لبخند از رو لباش کنار نره. کاری کن بیشتر قدرش رو بدونم.






