ای به نای ما نوا از نور تو
در زمین و آسمانها، نیک و بد
جملگی مسطور تو
ای به نامت قوم دلها بیقرار
لطف و مهرت، کین و خشمت
عاشقان را افتخار
فهم و وهم از درک تو چون طفل، بیپایند
واصفانت در نگارت
جملگیشان بر عبث پایند
در زمین و آسمانها، نیک و بد
جملگی مسطور تو
ای به نامت قوم دلها بیقرار
لطف و مهرت، کین و خشمت
عاشقان را افتخار
فهم و وهم از درک تو چون طفل، بیپایند
واصفانت در نگارت
جملگیشان بر عبث پایند
از نیِ حقی حکایت میشنو
از تب و تاب جهان، از گیر و بند عشق
از سکوت شب به هنگام تپش در چاه خون
از وضوی عشق و مجنون
بس حکایت میشنو
نای ما و مولوی را، آتش حق داد نا
پس به خود آییم، شاید
در توانیم از عدم جَستن به سوی منتها
بر جهیم از خویش، شاید
دیدههامان نور جان را
نور عشق جانِ جان را
بلکه دریابد
+ مصطفی | جمعه بیست و چهارم آذر 1385 - ساعت
0:42 | موضوع : شعر فارسی |
