به فـدای راه جـانـان ، دل مـهربـان یـاران بشـد و خـبر نیامـد ، ز وفــــای روزگـــاران
عجبم ز کـار هـستی ، ز سـرای مِیپرستی همگان خوشند و خرّم ، نه کسی ز بادهخواران
شب عشق ما سحر شد، شُبهات و درد سر شد همه بیخبر خـبر شد ، ز میان بیقـراران
شعله از درد چه گوید ، بـه جز از نـوای مستی به جز از سـرای خشکی، که شـد آشـنای باران
هـمـه شب به شــوق آیـم ، برِ بـام دیدگـانت مــگرم بـه لـطف گویی ، ز وصـال و از بهـاران
تـو ز بس دردپذیری ، که شـویم جـمله خــرّم چــه بمـانیّ و ببــاری ، چــه گـذاریّ و نبــاران
تـو شهی سمک غلامـت، تو مهی و مـن به دامت
کـه بـه شـوق روی مــاهت ، شـدم از نمازداران
+ مصطفی | جمعه بیست و چهارم آذر 1385 - ساعت
15:3 | موضوع : شعر فارسی |

