
بعضی وقتا به این فک میکنم که، چه خوبه که این پنجره رو تو اتاقم دارم. این روزا این دلم، که تنگتر هم شده، فقط به امید این پنجره تنگ میتپه. این پنجره خیلی برام عزیزه. چون تقریبا تنها چیزیه که میشه با اون تو رو احساس کرد.
شبا همین پنجره رو باز میکنم، زل میزنم بهت و شروع میکنم به شمردن. نمیدونستم که این قدر خوب و لذتبخشه. نمیدونستم که ستاره شمردن هم مزه داره. شیرین مثل عسل. خوشبو مثل مُشک. حتی خودت هم باورت نمیشه که چه قدر خوبی و چه قدر برام عزیزی.
حالا زمستون اومده و من مجبورم تا یه مدت این پنجره رو ببندم. خیالی نیست. میبندم. اما قول بده حداقل برام یه شمع بذاری کنار. من ازت ستاره نمیخوام. فقط یه دونه شمع. اگه برام یه شمع روشن کنی، دیگه دلم نمیگیره. نمیخوام فک کنی که خسته شدم. نه، خسته نیستم. فقط هوا سرده.
خدایا به خاطر کهکشان ازت ممنونم. اونو به تو میسپرم. خودت ازش مراقبت کن.

