ای درد و دوا از تـو، ای دادرس غــایی ای شـور و نـوا از تـو، تـو مطلب جــان هایی
شــادم هــمه در عــالم، تا جـمله بــگویندم مـن منتـظرم یـارا ، بـا حـالت شـیدایی
لـطفت هـمه عـالم را، چـون نـور بگردیدست حـق است اگـر گـویم، بـی مثلی و یکتــایی
ای مــاه شب تـاریک، ای کشـتی طـوفان هـا جــانـم بـه فـدای تـو، هـر لحظه و هـر جـایی
تــو پــــادشه دادی ، ای مـژده آزادی هیچــیم در این عــالم، گــر لطف نفرمــایی
خورشید وجودت گر، چندی است که پنهان است روشـن بـود از نـورت، ایـن گـنبد مـینایی
این را نه فقط حـافظ، گوید، همه می گـویند "دل بـی تو به جـان آمد، وقت است کـه بـاز آیی"
تـو مـهدی مـوعـودی، بــحر کــرم و جــودی
بخـشـای سمک را نـیز، یک ذره شـکیبـایی

