دردی است در دل ما، معشوق دلربا را مستی است در سر ما، زان آب خوش گوارا
یـارا نسیم بـویت ، پیمانه و سـبویت قربان خـاک کویت، کشته است جـان ما را
دیوانـه رخ تـو ، جمعیتی است جـانـا آن زلف در هم تو، جمعی است انزوا را
انصاف کن که ما را، از جان جفا نمودی ای کاش روزکی هم، نیکی کنی جفا را
از جــور تـو چه نــالم ، کز جــور آن رقـیبم گشـتم خـمار مـهرت، عهدی نمـا وفـا را
دانـش مـرا چـه بـاشـد، دولتگـه تـمنا یـارا طبابتی کـن ، این درد بــی دوا را
نی نـامه و نـوا هـا ، وین پرده و هـوا هـا خامـوش مـانده اینجـا، نـوری بـده نـوا را
آتش زدم سمک را، در راهت ای نگارم
سوزاندهام به راهت، این نام مصطفی را
+ مصطفی | چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 - ساعت
17:39 | موضوع : شعر فارسی |

